داستان با توجه به منابع خود اهل سنت از این قرار میباشد :
در آن روز سخت (صفرسال هــ) در زمانی که خورشید و جود پیامبرعظیم الشأن اسلام (ص) در حال غروب بود جمعیتی از صحابه و اهل بیت ایشان کنار بستر رسول الله(ص) حلقه زده بودند.رسول الله (ص) سه مرتبه امر فرمود که:
ایتونی بدوات و بیاض لاکتب لکم کتابا لن تضلوا بعدی ابدا
دوات و سفیدی (کاغذ) برای من بیاورید تا برای شما مطلبی بنویسم که بعد از من برای همیشه از گمراه شدن مانع شود.
در هر دو مرتبه اول عمر بن الخطاب با وقاحت مجلس را به هم زد که بعدا توضیحش می آید اما برای بار سوم که رسول الله(ص) امر فرمودند که دوات و کاغذ بیاورند عمر بن الخطاب لب به سخن گشود که ای کاش در آن روز او لال بود و این جسارت را به رسول الله(ص) نمی کرد،
فقال عمربن الخطاب دعوا الرجل فانه لیهجر! حسبنا کتاب الله
عمر گفت: این مرد! را واگذارید او هذیان می گوید!!!!
طبق