هرچه خواستم مقاومت کنم و فریاد بزنم، دیگر فایدهای نداشت. ناخودآگاه شروع
کردم به اشک ریختن. کل ماجرایی که قرار بود تا دقایقی دیگر بر سر من و
همسرم رخ دهد از جلوی دیدگانم گذشت.

مرد میانسالی از شهر شیراز که
خواست نامش فاش نشود،ماجرای تلخ سفر خود و همسرش به سرزمین وهابیت را چنین
بازگو کرد: سال 1362، به همراه همسرم برای گذراندن ماه عسل و ادای حج عمره،
راهی عربستان شدیم. چهارمین روز حضورمان در شهر مکه مکرمه، با همسرم قرار
گذاشتیم به دیدن مناطق اطراف مکه برویم. برای این کار یک تاکسی دربست
گرفتیم. بعد از سه چهار ساعت گردش،
راننده تاکسی ما را به